داستان صدقه به تهیدستان

0
51
داستان صدقه به تهیدستان
.

ذوالنون مصری گوید: قورباغه سبز رنگی را در کنار نهری دیدم. عقربی آمد بر پشت آن سوار شد و قورباغه آن عقرب را به آن طرف نهر آب برد.

دیدم عقرب در خشکی به راه افتاد تا نزدیک درختی رسید. زیر سایه آن درخت، جوانی خوابیده بود. ناگهان دیدم ماری می خواهد آن جوان را بگزد.

عقرب نزدیک آن مار رفت و با هم جنگیدند و در نتیجه مار کشته شد و عقرب به سوی بیابان رفت.

وقتی جوان بیدار شد، جریان را برایش توضیح دادم و گفتم: خداوند، بلا را به طور شگفتی از تو برطرف ساخت. چه کرده ای که مستحق این عنایت گشته ای؟

گفت: «من همواره برای رضای خدا به فقیران و تهیدستان صدقه می دهم و کمک مالی می کنم».

برای مطالعه اخبار بیشتر به صفحه اصلی ۱توجه مراجعه نمایید

ارسال یک نظر

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید